Susa Web Tools

قصه شب کودک

قصه برای کودکان

موش دانا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

یه جنگلی بود که درختان آن روز به روز افسرده  می شد آب چشمه هایش کمتر و کمتر می شد . در این جنگل موشی بود که خیلی جاها سفرکرده بود و چون خیلی باهوش بود هر چه را می دید سعی می کرد آن را به تجربیات خود اضافه کند و آن را یاد بگیرد .

به همین دلیل دایره اطلاعات او از همه حیوانات آن جنگل بیشتر بود . این موش بین حیوانات به موش دانا ملقب شده بود و همه آنرا موش دانا صدا می زدند .

موش دانا به دوستان خود گفت بهتر است بفکر ترک این جنگل باشیم و به جنگل دیگری برویم . دوستان او چون می دانستند موش دانا حرف بی ربطی نمی زند . حرف او را قبول کردند و به دستور موش خود را آماده ترک آن جنگل کردند .

آنها رفتند تا جایی حدید برای زندگی پیداکنند . چون هدفشان معلوم بود اتفاقا به جایی رسیدند که خیلی جای خوبی بود . موش از انها خواست که در این جا برای خود لانه ای بسازند .

دوستان موش دانا که خاله سوسکه - عنکبوت سیاه - هزار پا و مارمولک بودند به حرف موش دانا زیاد اهمیت ندادند و مشغول بازی و تفریح شدند ولی موش بلافاصله شروع به کندن زمین کرد و یکی دو روزی را بازحمت فراوان این کار طاقت فرسا را ادامه داد و بلاخره توانست لانه خود را آماده کند دوستان بازی گوش او همیشه در حال تفریح بودند و صدای  قهقهه آنها هر روز شنیده می شد .

موش دانا بعد از اتمام کار ساخت لانه بفکر جمع کردن آذوقه افتاد و رفت دنبال آذوقه و یکی دو روزی هر چقدر که می توانست آذوقه فراهم کرد و  دوستان خود را به میهمانی دعوت کرد در ان روز آنها دور هم خیلی خوشگذراندند و در آخر موش دانا به آنها توصیه کرد دوستان من بفکر فردا هم باشید وضعیت هوا همیشه همینجوری نخواهد بود سعی کنید لانه ای محکم برای خود تهیه کنید .

آنها از هم خداحافظی کردند و رفتند چند روزی به همین روال گذشت اما هنوز هیچ یک از دوستان موش لانه ای نساخته بود چند روزی گذشت هوا بطور ناگهانی سرد شد .

دوستان موش دانا بفکر لانه ساختن افتادند . آنها بدلیل سردی هوا خیلی سریع لانه ای درست کردند که خیلی هم محکم نبود . بعد از ساعتی هوا طوفانی شد و در اولین ساعات شروع طوفان همه دوستان موش دانا لانه نچندان محکم خود را از دست دادند و همگی بی پناه شدند.

تحمل  این وضعیت برای همه آنها خیلی سخت بود و همه آنها در صحبتهای خود متوجه این نکته شدند که باید برای راه علاج بسراغ موش دانا بروند و از او کمک بگیرند . آنها باهم بسراغ موش دانا آمده و مشکل خود را با او در میان گذاشتند . موش دانا از آنها دعوت کرد که به لانه او بیایند و چند روزی را با او زندگی کنند و بعداز پایان طوفان و خوب شدن هوا بفکر سرپناهی محکم و دائمی برای خود باشند . آنها قبول کردند و چند روزی را با هم در کنار هم به خوبی و خوشی سپری کردند و از خاطرات شیرین گذشته خودشان تعریف کردند . خیلی به همه آنها خوش گذشت و بعد از اینکه طوفان فروکش کرد آنها همگی با همفکری همدیگر و کمک به همدیگر برای ساخت لانه ای محکم برای هم کار را آغاز کردند .

آنها سالهای زیادی را در کنار هم با شادی و خوشی زندگی کردند .

این بود قصه امشب شب همه فرزندان ایرانی بخیر    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 8:27  توسط سلیمی شجاعی  | 

تابلو کهنه!!!

تابلو کهنه!!!

یکی بود یکی نبود...

روزی روزگاری خانه ای بود بسیار بزرگ با خدمه و پرستار و آشپز و....

این خانه رو به رودخانه ای که به دریاچه ای متصل می شده وسواحل آن پر از نیزار های زیبا و مکان زندگی پرندگان رنگارنگ با آواز های صبحگاهی بسیار دل انگیز بود.  

 زیبایی منظریه ای که از پنجره این خانه هنگام طلوع خورشید دیده می شد قابل وصف نبود و زیبایی آن را دو چندان می کرد.

صاحب این خانه شخصی بسیار مشهور بود  .

روزی همه افراد خانه مشغول انجام وظیفه بودند که یکی از کارکنان متوجه می شود که چهار نفر در ملک شخصی ارباب  وارد شده اند .

آنها مسافرانی بودند که راه خودشان را گم کرده بودند.

کارکنان این خانه همگی به طرف این مسافران رفتند و تذکر دادند که این یک ملک شخصی است و باید آنجا را ترک کنند .

مسافران گفتند : ما همگی بسیار تشنه و گرسنه هستیم و خیلی هم خسته اگر ممکن است به ما کمک کنید .

ارباب  به دلیل در حال ورشکستگی بودن بسیار آشفته بود و مدام به دنبال رفع این مشکل به اینطرف و آنطرف می رفت و هنوز نتیجه ای نگرفته بود .

یکی از کارکنان گفت : ما در وضعیتی نیستیم که به شما کمک کنیم لطفا اینجا را ترک کنید .

در این حال ارباب خودش از راه رسید و پرسید چه شده است و اینها چه کسانی هستند .

وقتی فهمید آنها به کمک نیاز دارند دستور داد که آنها را به حمام راهنمایی کنند و به آنها غذای خوب و کافی بدهند و جایی را تدارک ببینندتا آنها کمی بخوابند و بعد خانه  را ترک کنند .

همه آنها به حمام رفتند با صابونهای خوشبو که تابحال ندیده بودند خودشان را شستند .

سپس به اتاق غذاخوری راهنمایی شدند و مانند مهمانان بسیار عزیز پذیرایی شدند و غذاهای لذیذی را میل کردند .

اتاقی در اختیارشان قرار داده شد تا استراحت کنند .

پس از ساعاتی که مسافران تجدید قوا کردند تصمیم گرفتند آنجا را ترک کنند . اما قبل از اینکه آنجا را ترک کنند به همدیگر گفتند: بهتر است چیزی بعنوان یادبود به ارباب این خانه بدهیم و بعد خداحافظی کنیم .

یکی از آنها ساعتی قدیمی به ارباب داد !

دیگری سکه ای قدیمی به ارباب هدیه کرد ... ‌‌‌‌سومی جعبه ای نسبتا گرانقیمت به او هدیه کرد و چهارمی که چیزی نداشت مجبور شد تابلوای فرسوده که بین بساط خود یافت به او هدیه دهد .

مسافران خانه را ترک کردند و ارباب دستور داد که آنها را تا ایستگاه قطار بدرقه کنند .

ارباب که برای حل مشکل خود راهی را پیدا نکرده بود برای سرگرمی خود و برای اینکه خود را برای مدتی از مشکلات دور سازد به فکر این افتاد که هدیه هایی که شاید آخرین هدیه هایی بودند که قبل از ورشکستگی می گیرد را در جایی بهتر قرار دهد  .

همه آنها را جابجا کرد وفقط تابلو مانده بود که آنرا هم به دیواری که روبروی پنجره اصلی خانه بود آویزان کرد .

در حالی که روی مبلی نشسته بود خوابش برد و در عالم خواب انگار صدایی را شنید که می گفت: وقتی از خانه خارج می شوی روی تابلو را خوب نگاه کن و هر جمله ای که روی آن نوشته شده را عمل بکن .

بعد از ساعتی باسر و صدای ورود افرادی که از بدرقه مسافران بازمی گشتند از خواب بیدار شد و سراسیمه به سراغ تابلو رفت .

روی آن تابلو نوشته بود: هرگز امروز پا به خیابان نگذار..

چند ساعت خودش را در خانه مشغول کرد ...مدتی بعد یکی از افراد خانه که برای انجام کاری بیرون از خانه بود سراسیمه خود را به خانه رساند و گفت : ارباب خوب شد گرفتندش - گرفتندش....

ارباب گفت : چه کسی راگرفتند؟؟!!

کسی را که دیوانه بود و چاقویی را در دست داشت و داد می زد: تو را  (ارباب) می کشم .

ارباب به فکر فرو رفت و با خود گفت عجب تابلوای گیرم افتاده شاید این تابلو مرا از ورشکستگی نجات دهد .

روز بعد که  می خواست از خانه خارج شود به تابلو نگاه کرد و دید نوشته شده به سومین نفری که ملاقات می کنی پیشنهاد معامله بده موفق می شوی .

از خانه خارج شد و در طول انجام کارهای خود به سومین نفری که  سراغش آمد سلام کرد و بدون مقدمه گفت : شما اهل معامله هستید و من دوست دارم با شما معامله کنم .

او را برای صرف چایی دعوت کرد و در مورد معامله صحبت های کاری خودشان را شروع کردند و اتفاقا معامله خوبی را هم انجام دادند .

ارباب هر روز که می خواست از خانه خارج شود به تابلو نگاه می کرد و به هر آنچه در تابلو نوشته می شد عمل می کرد .

و هر روز تابلو ارباب را در کارهایش راهنمایی می کرد .ارباب دیگر بفکر حل مشکل ورشکستگی نبود بلکه بفکر ثروت بیشتر و بیشتر بود ....

ارباب دقیقا متوجه شده بود که کمک به آن مسافران سبب این موفقیت شده است٬پس از آن ماجرا ارباب از ثروتی که بدست می آورد قسمتی از آن را به در راه ماندگان و آوارگان و مسافران خرج می کرد و روزگار خوشی داشت....

این بود داستان امشب . شب همه بچه های ایرانی به خیر   

    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:25  توسط سلیمی شجاعی  | 

دخترک آواز خوان

دخترک آواز خوان

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

دختری بود که با پدر و مادرش برای تفریح به جنگل رفته بودن پس از کلی بازی و تفریح دخترک پروانه خیلی خوشگلی را می بیند که دور سر او پرواز میکند.

دخترک دلش می خواست که این پروانه را بگیرد و با خودش به خانه ببرد .

به همین دلیل دخترک پروانه را به قصد گرفتتن دنبال کرد .

دخترک خیلی خوشحال بود چرا که خودش را در گرفتن پروانه موفق می دید . همینجور که پروانه را دنبال می کرد و می خندید پروانه او را از پدر و مادر دور تر و دورتر می کرد .

دخترک پس از ساعتی که پروانه را دنبال کرد و خسته شد تصمیم گرفت استراحتی کند. در حال استراحت متوجه شد که از پدر و مادرش خبری نیست . بسیار ترسید و شروع به گریه کردن نمود .

اما هر قدر گریه کرد کسی به دادش نرسید . از گریه کردن خسته شد .

کمی با خود فکر کرد با خود می گفت: خدایا چه کار کنم؟ کدام سمت بروم ؟ خانواده خودم را از کجا پیدا کنم . شروع کرد به نفرین کردن پروانه و به دور برش نگاهی کرد اما  پروانه را ندید .

او خودش را کاملا تنها حس کرد و ناچار شد به فکر راه چاره باشد . از کتاب علوم بعضی چیزها را که می توان سمت شمال را فهمید به خاطر آورد و با علم ناقصی که داشت سمتی را به عنوان شمال انتخاب کرد و قدم در راه گذاشت تا به سمت پدر و مادرش راه بیفتد.

ساعتی بود که مسیری را طی می کرد خسته شده بود و دلش می خواست با کسی صحبتی بکند ُ اما کسی نبود .

دخترک زمزمه ای را شروع کرد و بعد از مدتی صدایش را بلند کرد و آوازی سرداد .

در جنگل صدایش پیچید تا آن روز دخترک از نعمت آواز خوش خودش خبری نداشت و باخود گفت : من چه صدای قشنگی دارم .

همینطور آواز می خواند و جلو می رفت اما هیچ خبری از پدر و مادرش نبود . دخترک خسته و نا امید شده بود آواز خود را قطع کرد و نشست.

دخترک ناامید شده بود اما با خودش فکر کرد حتما مسیر یابی او اشتباه بوده چون اصلا او اینهمه از پدر و مادرش دور نشده بود که اینهمه به دنبال انها راه می رود . با خود گفت نکند که گمشده باشد و هیچگاه نتواند آنها را پیدا کند سرش را بالاگرفت و متوجه حضور پرنده های زیادی شد که بالای درختان هستند به چپ و راست نگاه کرد دید حیوانات زیادی دور و برش را گرفته اند و انگار منتظر اتفاقی هستند.

دخترک با خود گفت : چرا اینهمه حیوان در اینجا هست نکند همایش و جلسه دارند . دختر بلند شد و راه افتاد این بار از ترس خود شروع به آواز خواندن کرد و راه خود را ادامه داد .

در طول مسیر متوجه حرکت حیوانات به سمتی شده که خودش در حرکت بود .

آواز را قطع کردیکی از پرنده ها پرید و در جلوی را ه او قرار گرفت و گفت دختر خانم چه آواز خوبی داری هیچ پرنده ای نمی تواند صدای تو را در بیاورد و به زیبایی تو آواز بخواند . جنگل در عمرش آوازی به خوبی آواز تو ندیده است . واقعا هم آواز دخترک زیبا بود .

پرنده گفت : تو از کجا آمده ای و اینجا چه می کنی . دخترک جواب داد من به همراه خانواده ام به جنگل برای تفریح آمده بودیم و حالا من آنها را گم کرده ام . پروانه ای را دنبال کردم و از آنها دور شدم و حالا  راهم را که آمده بودم گم کردم . پرنده صوتی زد و همه پروانه ها آنجا حاضر شدند . روبه پروانه ها گفت کدام یک از شما با این بچه بازی می کردید .

یکی از پروانه ها جلو آمد و با ترس و لرز گفت : من بودم .

پرنده گفت : مطمعن هستم که تو می توانی به این دخترک کمک کنی .

پروانه گفت : مگر چه شده است .

پرنده گفت : این بچه وقتی با تو بازی می کرده از پدر و مادرش دور شده و الان راهش را گم کرده است .

فکر می کنم تو بتونی به او کمک کنی تا او پدر و مادرش را پیدا بکند.

پروانه گفت : آری من می توانم پدر و مادر او را پیدا کنم . پروانه پرواز کرد و به آنها گفت دنبال من راه بیفتید دخترک و حیوانات به دنبال پروانه راه افتادند بعد از ساعتی به محلی که پدر و مادر دخترک در آنجا پیک نیک راه انداخته بودند رسیدند .

اما از پدر و مادر دخترک خبری نبود.

همه حیوانات به دور و بر خودشان نگاه کردند تا شاید بتوانند اثری از پدر و مادر دخترک پیدا کنند .

حیوانات هر چه  گشتند اثری پیدا نکردند . دخترک گفت اگر تا جاده اصلی بتوانم خودم را برسانم می توانم راه خانه را پیدا کنم . یکی از پرندگان گفت : همینجا همگی استراحت کنید من سر و گوشی آب بدهم و برای شما خبر می آورم .

پرنده  پر زد و از آنجا دور شد. طولی نکشید که پرنده سراسیمه بازگشت و به آنها خبر خوشی را آورد و گفت چند صد متر آنطرف تر پدر و مادر دختر بچه دنبال دخترشان می گردند .

من به آنها خبر دادم و آنها الان به اینجا می رسند .

بعد از چند لحظه پدر و مادر دخترک به پیش دخترک رسیدند و پس از گریه و زاری با همدیگر از  از آنها خداحافظی کردند ولی همه حیوانات تقاضاکردند که هر هفته دخترک به جنگل بیایند و دخترک برای آنها آوازی بخواند .

پدر و مادر و دختر خانم از همه حیوانات  تشکر کردند و خواستند که به خانه خودشان برگردند .

تازه پدر مادر دخترک متوجه شدند که دخترک با آواز خوشی که داشته سبب شده که توجه حیوانات را جلب کرده و آنها متوجه گمشدن دخترک شده و به آن کمک کنند . پدر و مادر دخترک از اینکه دخترشان صاحب آواز خوشی هست خیلی خوشحال بودند .

خانواده خوشبخت با خداحافظی از حیوانات به خانه خودشان رفتند .

آنها روزهای تعطیل به جنگل می رفتند تا به قول خودشان عمل کنند و خود نیز خوش بگذرانند.

 این بود قصه این شب ما شب همه بچه های ایرانی بخیر       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 9:51  توسط سلیمی شجاعی  | 

مورچه تنها

 مورچه تنها

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

در یک منطقه خوش آب و هوا دره ای بود بسیار زیبا که در آن مورچه هایی برای خود لانه درست کرده بودند و زندگی خوشی داشتند . آنها کار و تلاش فراوان می کردند .

مورچه ها همیشه در تلاش و جمع کردن غذا بودند و باهم در خوشی زندگی می کردند .

آنها لانه خودشان را گسترش می دادند یا آن را بازسازی می کردند .

خلاصه شاد شاد بودند و تفریح می کردند و باهم مهربان بودند و همدیگر را دوست داشتند.

روزهای زیادی را باهم با خوشی گذراندند تا اینکه روزی آسمان آبی را ابری تیره پوشانید و به دنبال آن باران تندی درگرفت و همه جا را آب فرا گرفت باران ساعتها ادامه داشت همه حیوانات بدنبال پناهگاه می گشتند .

مورچه ها همگی با سرعت خود را به لانه رساندند بجز یکی از آنها که از لانه دور بود .

این مورچه خود را به روی برگ درختی که روی زمین وجود داشت رسانید و برگ در روی آب روی زمین سریع شناور شد و مورچه به همراه برگ سرگردان با آب جاری روی زمین به اینطرف و آنطرف می چرخید و از لانه دور تر و دورتر می شد.

مورچه هایی که در لانه بودند با پر شدن آب درون لانه شان همگی خفه شده بودند و هیچ مورچه ای الا مورچه شناور سرگردان و آواره شده در هوای سرد نمانده  بود.

 مورچه از خود اختیاری نداشت آب برگ را به هر کجا که دلش می خواست می برد .

ساعتها بر روی برگ سرگردانی کشید و همیشه از اینکه در آب بیفتد می ترسید تا اینکه باران بند آمد .

آب روی زمین فروکش کرد و یواش یواش مورچه توانست از روی برگ به روی زمین قدم بگذارد تازه مورچه  به خود آمد و متوجه شد که چه بلایی به سرش امده است .

مورچه متوجه شده که در عرض نیم روز همه چیزش را از دست داده است .

مورچه دیگر نه صاحب لانه بود و نه خانواده و نه هیچ دوست و نه غذایی برای خوردن تازه مصیبت او شروع می شد .

لحظه ای به فکر فرو رفت و خود را در موقعیتی خیلی بد دید.

می دانست که زندگی برای آن سخت شده است . اما خود را نباخت و موقعیت جدید خود را بررسی کرد و گفت : بهتر است به فکر سرپناهی باشم چون بعد از ساعتی شب فرا می رسد .

او یکه و تنها شروع به کار کرد و قبل از غروب آفتاب لانه بسیار کوچکی برای خود آماده کرد .

مورچه آنقدر خسته شده بود که نفهمید کی خوابش برده است و صبح زود با طلوع آفتاب از خواب بیدار شد.

مورچه از لانه اش بیرون آمد صبح زیبایی بود خورشید در آسمان می درخشید اما مورچه صبح خوبی نداشت چراکه خیلی چیزها را از دست داده بود .

 محیط اطراف خود را خوب نگریست همه چیز در نظر او غیر عادی بود .

او می دانست که باید به فکر غذا باشد. بنابر این بدنبال غذا در اطراف لانه قدم زدن را شروع کرد و چند لحظه بعد متوجه حیوانی شد که تا بحال ندیده بود . به او نزدیک شده و سلام کرد و بعد نام او را پرسید .

آنحیوان سوسک بود خود را برهم معرفی کردند و معلوم شد که سوسک نیز سوار بر جریان آب از آنجا سردر آورده و او نیز همه کسانش را از دست داده است .

مورچه گفت پس تو هم تنهایی

سوسک گفت : بلی

مورچه بلافاصله به او پیشنهاد دوستی داد و او قبول کرد .

مورچه و سوسک قرار ملاقات بعدی را باهم گذاشتند و مورچه برای یافتن غذا از او خداحافظی کرد و از هم دورشدند .

مورچه غذایی تهیه کردو به لانه خود برگشت حالا دیگر مورچه روحیه بهتری داشت . چراکه لانه داشت

غذا داشت و از همه مهمتر یک دوست خوب هم داشت .

مورچه در آن موقعیت بد خود را نباخت و با صبر و حوصله و فکر درست توانست زندگی خوبی را دوباره شروع کند .

درست است گه با زندگی اولی خود فرق داشت اما این زندگی هم بد نبود و در نوع خود بسیار زیبا و جذاب بود.

روز به روز لانه خود را بهتر می کرد.

دوستان زیادی را برای خود یافته بود.

غذاهم به مقدار کافی داشت .

دوستان کوچولوی من شب شما بخیر و خوب بخوابید .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 0:2  توسط سلیمی شجاعی  | 

کتاب قصه گو

کتاب قصه گو

یکی بود یکی نبود

 روزی روزگاری پسر بچه ای بود که پدر و مادرش را همان ایام کودکی از دست داده بود .

 تنها بازمانده او خاله اش سرپرستی او را به عهده گرفته بود .

خاله اوایل با پسر بچه مهربان بود .

بعدها در اثر شرایط ناجور عصبی به  فردی بسیار عصبی و خشن تبدیل شد.

پسر بچه جایی جز پیش خاله نداشت و سن کم باعث می شد کسی به او کار ندهد و مجبور بود که این وضع را تحمل کند .

وضعیت پسر روز به روز بدتر و بدتر می شد او تمام روز را با رعب و وحشت در نزد خاله کار می کرد.

بارها از دست خاله کتک خورد اما بیچاره اصلا حرفی نمی توانست به کسی بگوید .

خاله پسر را روز به روز بیشتر اذیت می کرد. یک روز خاله پسر را به اتاقی منتقل کرد که بسیار تاریک و نمور و بد بو و پر از موش و سوسک بود .

پسر شبها نمی توانست بخوابد چون سوسکها و موشها آرامش را از او گرفته بود .

روزی از روزها پسر کوچولو کارهایش را زود تمام کرده و  ساعتی زود تر به اتاقش آمد.

تابحال روز روشن به اتاقش نیامده بود و همیشه روزها را با سختی تا آخر شب کار می کرد .

از روشنایی روز استفاده کرده و خوب اتاق را نگاه کرد و متوجه شد در نزدیکی جای خواب او کتابی است که سالها خاک خورده و در گوشه ای افتاده است .

کنجکاو شده و کتاب را برداشت و خاک آنرا کنار زد .  صفحه ای را باز کرد در صفحه چیزی نوشته نشده بود و لی با باز شدن کتاب صدایی دلنشین به گوشش رسید .

با باز شدن صفحات دیگر این جریان تکرار می شد . پسر متوجه شد که کتاب با باز کردن صفحاتش قصه ای را شروع می کند.

هر شب پسر پس از یک کار طاقت فرسا به سراغ کتاب می رفت و صفحه ای از آنرا باز می کرد و قصه ای شروع می شد .

پسر باشنیدن قصه به خوابی آرام فرومی رفت و خواب های خوبی به سراغش می آمد و دیگر از موش و سوسک و ازار و اذیت آنها خبری نبود.

 روزی خاله پیشنهاد کرد پسر اتاقش را به نزدیکی اتاق خاله منتقل کند . پسر ناراحت شد و نگران از اینکه نکند خاله  از ماجرای کتاب قصه گو باخبر شود .

خاله چند روزی بود که دزدکی به کنار اتاق پسر می رفت و از ماجرا خبر دار شده بود و همین هم بود که حال خاله خوب شده  بود و به پسر خواهرش مهربانی می خواست بکند .

خاله ماجرای کتاب را فهمیده بود و نگرانی پسر کوچولو بی جا بود .

خاله به پسر خواهرش گفت من در این روزهای گذشته خیلی با تو کار بدی کردم و از تو می خواهم مرا ببخشید و الان حال من خوب شده و تنها دلیلش صبور بودن تو و کتاب قصه گویی است که تنها تو متوجه وجود آن شده ای  .

پسر خاله را بغل کرد و  با چشمانی گریان خاله را بوسید و گفت او را بخشیده است .

از آنروزبه بعد  باهم زندگی شیرینی را آغاز کردند .

این بود یک قصه خوب برای کوچولوهای هموطن    

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 19:46  توسط سلیمی شجاعی  | 

شیر سلطان جنگل

به نام خدا

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود شیری دانا و صبور و  در جنگلی  پر از حیوانات متنوع که در

 کمال آرامش در کنار هم زندگی می کردند...

.این جنگل بدلیل حضور سلطان دانای  جنگل  آرامشی  داشت  که سبب می شد روز به روز به تعداد حیواناتش اضافه شود .

روزی از روز ها با ورود یک حیوان عجیب و بسیار قدرت طلب و مغرور این آرامش به  جهنم تبدیل شد ..

سلطان جنگل از این ماجرا با خبر شد.  دستور داد جلسه ای تشکیل دهند با حضور همه ی کسانی که به نوعی با این حیوان عجیب رو برو شده بودند.

در این جلسه شیر دانا همه ی اطلاعات لازم  را از حیوانات حاضر در جلسه کسب کرد و از بین حیوانات پلنگ - ببر - فیل - خرس - گورخر - کلاغ و خرگوش را انتخاب کرد. 

برای هریک از آنها ماموریتی داد تا فردا با اجرای نقشه ای دقیق از شر این حیوان عجیب خلاص شوند و آرامش را به حیوانات بازگردانند .

همه حیوانات از محضر شیر اجازه گرفته و رفتند تا فردا صبح به ماموریت خود عمل کنند .

با اطلاعاتی که حیوانات به شیر داده بودند این حیوان عجیب باید ادم باشد که با استفاده از اسلحه و ماشین به شکار حیوانات پرداخته است و صبح فردا هم کار خود را ادامه خواهد داد .

با این حساب صبح زود همه حیوانات برای شروع ماموریت آماده از خواب بیدار شدند .

با نقشه سلطان جنگل

پلنگ در روی درختی بلند باید بخوابد و خوب اوضاع را بررسی کند.

 ببر در بین درختان انبوه جنگل کمین کند و منتظر بماند .

فیل با تعدادی از فیل های دیگر آماده حمله باشد.

خرس با ترساندن آدم به کمک حیوانات دیگر برود.

کلاغ در جابجایی پیامها دخالت کند.

خرگوش همه امور را در اختیار شیر قرار دهد.

گورخر در شناسایی  محلی که شکارچی مستقر شده  خبردار شود .

همه ماموریت خود را به خوبی بلد بودند.

 آدم صبح سوار بر ماشین جیپ خود وارد جنگل شد و پس از درست کردن چایی و خوردن آن اسلحه خود را برداشته و در جنگل راه افتاد

 از طرف شیر دستور داده شده بود که همه حیوانات تا زمانی که به انها خبری نرسیده از لانه خود بیرون نیایند .

کلاغ همینطور در جنگل چرخ می زد و اوضاع را بررسی می کرد و همه را از اوضاع مطلع می کرد کلاغ وضعیت و موقعیت شکارچی را به همه اطلاع داد.

 فیل و همه دوستانش  در نزدیکی محل چادر شکارچی حاضر شده و آماده حمله ایستاند.

ببر بدون آنکه شکارچی آن را ببیند به تعقیب شکارچی پرداخت تا در موقعیت مناسب و به دستور شیر کار حمله را آغازکند.

شکارچی در طول و عرض جنگل پرسه می زد اما هیچ حیوانی را پیدا نمی کرد و با خودش می گفت مثل اینکه جنگل تعطیل شده .

خرس ناگهان جلوی شکارچی حاضر شد و شکارچی از ترس زبانش بند آمد ولی خودش را آماده کرد که با اسلحه اش شروع به تیز اندازی کند .

فیل صدایی از پشت سرش در آورد و تمرکز شکارچیبه هم ریخت پلنگ از بالای درخت پایین پرید و به همراه ببر شکارچی را محاصره کردند شیر به همراه گورخر در صحنه حاضر شدند و شکارچی از اینهمه آمادگی متعجب شده بود و کاملا از نقشه بودن این حمله اطمینان حاصل کرد .

شیر به شکارچی هشدار داد که دیگر هرگز وارد جنگل نشده و مزاحمتی به حیوانات جنگل ایجاد نکند . شکارچی از کارهایی که کرده بود اعلام پشیمانی کرد و قول داد که هرگز مزاحمتی به حیوانات جنگل ایجاد نکند و در جهت جبران کارهای بد خود برای حیوانات جنگل کاری انجام دهد.

شکارچی با شیر صحبت کرد و اجازه خواست در جنگل کلبه ای درست کند و دامپزشکی را هر چند وقت یکبار به انجا بیاورد تا  حیوانات مریض را مداوا کند .

سلطان جنگل  از همکاری همه حیوانات تشکر کرد.و بازگشت آرامش را به جنگل به همه تبریک گفت و باز همه حیوانات در کنار هم به زندگش شیرین خود ادامه دادند .

این بود قصه ما شب به همه عزیزان کوچولو خوش باد   

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:47  توسط سلیمی شجاعی  | 

قصه سیب معجزه گر

 سیب معجزه گر

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری در یک روستایی  درختی بود که هر پنج سال یک بار یکی از  سیب هایش با بقیه فرق میکرد. هر کسی این سیب را میخورد آینده را میدید.

 پادشاهی سه پسرداشت که همگی برسر به قدرت نشستن به جای تخت پادشاهی با هم بحث می کردند .

روزی پدر آنها را خواست و گفت فرزندان من وقت آن رسیده که من یکی از شماها را به عنوان پادشان به مردم معرفی کنم.

 من به شما ماموریت می دهم که هر سه بروید و گرانبهاترین شیئ دنیا را برایم بیاورید.

 هر کس گرانبهاترین را آورد آن را انتخاب خواهم کرد. هر سه کوله بارشان را جمع کرده و راه افتادند.

 هر کدام به سمتی رفتند پسر بزرگ به کشور چین رفته و کاسه ای بسیار گران قیمت را خرید و به سمت پدر برگشت .

پسر وسطی به هندوستان رفت و طوطی سخنگویی را خریداری کرده و به پیش پدر برگشت . و لی پسر کوچک به جهانگردی روی آورد و هر که را که دانا می دید به پیش آن می رفت و چیزی یاد می گرفت. بطوری که هر چه پول داشت در این راه خرج کرد و مجبور شد به کار کردن روی آورد. وی در پی کار جویی سر از روستایی در آورد. در یش  باغداری  که پیر و فرسوده شده بود و صاحب زنی پیر بود رفت و در باغ او مشغول کار کردن شد.

 روزها و ماه ها گذشت و باغ سیب پربار شده بود. پیر مرد و پیر زن با او بسیار خوشرفتاری می کردند. 

 روزگار بسیار خوش می گذشت روزی از روزها پسر پادشاه که دیگر  کوله باری از تجربه شده بود تصمیم گرفت با اندک سرمایه ای که از باغداری به دست آورده بود به نزد پدر برگردد. ماجرا را با پیرمرد در میان گذاشت و پیرمرد بسیار از رفتن او ناراحت شد اما چاره ای نبود، باید پسر به نزد پدرش برمی گشت .

پیرزن با اندوه و غم کوله باری برای پسر آماده کرد و با هم با گریه و زاری خداحافظی کردند. پسر وقتی از در خانه بیرون می رفت دزدان و راهزنان به خانه همه کردند و دارو ندار مردباغدار را بردند.

 پسر مجبور شد پولی را که پس انداز کرده بود و در جای امنی از لباسش مخفی کرده بود را به باغدار بدهد. 

 باغدار در نهایت شرمندگی سیبی را به رسم یادگاری به پسر داد و پسر قول داد که به زودی دوباره به آنها سر بزند و از آنها خداحافظی کرد و از خانه دور شد.

 چون پولی نداشت مجبورد بود بیشتر راه را با پای پیاده برود در طول مسیر خسته و کوفته بدون غذا خوابید و بعد از بیدارشدن چاره ای جز خوردن آن سیب ندید.

 پسر مشغول خوردن سیب بود متوجه شد در بدن او تغییراتی رخ می دهد.

 پس از پایان  متوجه شد که چیزهایی را می داند که قبلا نمی دانست این همان اینده را دیدن بود.

پسر اتفاقی صاحب سیبی شده بود که قبلا صحبتش را کرده بودیم با هزار زحمت به پیش پدر رسید .

قبلا برادرانش به خدمت پدر رسیده و اشیائ خریداری شده را به او تقدیم کرده بودند .

 پدر از پسر کوچک سوال کرد تو چه آورده ای ؟

پسر جواب داد کوله باری از تجربه و آینده نگری و دیدن آینده !!!!!

باشنیدن جریان سفر پسر  شاه بادیدن اینهمه تجربه و دانایی، او را به عنوان پادشاه به مردم معرفی کرد.

پسر با لباس پادشاهی به آن روستا رفت و پیرمرد باغدار و پیرزن را به قصر خود آورد و دستور داد دزدان و راهزنان را پیدا کرده و به مجازات برسانند . 

این بود قصه ما شب خوش کوچولوهای عزیز    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:31  توسط سلیمی شجاعی  |